![]() |
![]() |
|
|
با سلام به همه دوستان متن ادبي زير قسمتي از كتاب مسافر کوچولو نوشته اگزوپری ترجمه احمد شاملو است يه كم طولانيه ولي ارزش خوندن رو داره هر چند فکر کنم بیشترتون قبلا خوندینش روباه گفت: -سلام. فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد .روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد. شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟ روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصیدند همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم. به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد .لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم. شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم. روباه گفت: -همین طور است. شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود! روباه گفت: -همین طور است. -پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته. روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم. بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم. شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است. گلها حسابی از رو رفتند. شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است. و برگشت پیش روباه. گفت: -خدانگهدار! روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است: جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند. -ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام. روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی... شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 13:10 توسط ابوذر حاتمی |
|
|
سلام
با ثبت نام تو این سایت و انجام یه سری کار هایی که تو سایت گفته ( مثل نگاه کردن تبلیغات و معرفی درستان و خرید از سایت و .....) می تونید امتیاز کسب کنید و بعد از کسب امتیاز لازم , هدیه مورد نظرتون براتون ارسال میشه. اوونی که این سایت رو بهم معرفی کرد می گفت به ایران هم می فرستن و خودش یکی از هدایا رو دریافت کرده برای ثبت نام ادرس واقعی رو بنویسید که اگر خواستند چیزی بفرستند بدستتون برسه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 مهر1388ساعت 10:10 توسط محراب دهقانی |
|
|
ميگن جواب يک دانشجوی دانشگاه واشينگتن به اين سؤال امتحان شيمی
آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اينترنت پخش شده و دست به
دست ميگرده خوندنش سرگرمکننده است. موفق باشید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 مهر1388ساعت 0:5 توسط مهدی رحمانی |
|
|
گفتم براي اينكه يك تنوعي بشه و وبلاگ از اين سوتوكوري در بياد يه پستي بزنيم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 مهر1388ساعت 16:24 توسط محراب دهقانی |
|
|
سلام به همه
بریم سر اصل مطلب: مهدی راستی بغل دست منه، توی آزمایشگاه شبیه سازی و کنترل فرآیندها (دانشگاه خودمون جاتونم اصلاً خالی نیست، جاتونم اصلاً خالی نییییییست. نه، خداییش کاش اینجا بودین تا می شد یه قرار بذاریم، هم رو ببینیم. داشتیم به هم می گفتیم که واقعاً هیچ جا بوشهر نویموه، هیچ گروهی هم CHe82 (نویموه بنا به قرینه حذف شد !!) همین ۱۰ ، ۲۰ دقیقه پیش هم با پیمان گپ زدیم، شیراز درگیر امتحانای پایان ترمشه. بسه دیگه، (مهدی گفت) می خوایم بریم یه وب گردی و اینتر نت گردی داشته باشیم، بعدش هم می ریم خوابگاه، شرمنده دیگه، توی خوابگاه نمی شه جای همه رو خالی کرد به امید دینار، ببخشید دیدار ارادتمند SaJaD & MeHdi |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 14:20 توسط سجاد کریمی |
|
|
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
هر زمانی که فرو میبارد از حد بیش
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
بر پلیدیها که ما عمریست بر گرداب آن غرقیم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 تیر1388ساعت 12:58 توسط پیمان زنگنه |
|
|
سلام دوستانم باز هم دوباره ایام انتخابات فرا رسیده است باز هم دوباره و مثل همیشه شعارهای قشنگ. باز هم برانگیختن احساسات مردم فقیر ایران زمین . منظورم فقط فقر اقتصادی نیست که فقر اندیشه و فرهنگ را هم شامل می شود. باز هم فکر می کنیم با آمدن شخصی دیگر تمام مشکلاتمان حل خواهد شد و از وی در ذهن خود انسانی با توانایی ما ورا طبیعی می سازیم که همه چیز را درست خواهد کرد . آیا همه ناکاستی های جامعه ما اینگونه حل خواهد شد؟؟ (تازه اگر شعارهاعملی شوند). به امید روزی که مردم ما اندیشیدن را بیاموزندودیگر بازیچه ای نباشیم که با احساساتمان بازی کنند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 خرداد1388ساعت 23:9 توسط پیمان زنگنه |
|
|
عجب موجود هوشمندیست این بز!!!
این تصویر رو اریبهشت ۸۶ به طور اتفاقی گرفتم دو بز رفتن بالای یه پراید یکی رفته بالای یکی دیگه که برسه به درخت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 13:57 توسط سعید انصاری |
|
|
سلام به همه دوستای گلم.
ان شاء الله که حال همگی خوب باشه. چه خبرا؟ خیلی از شما ها، رسماً، نیستین، پیداتون نیست؟ اخیراً شنیدم که چند تا از دوستان برای نمایشگاه کتاب می آن تهران، خب، اگه یه قرار بذاریم همدیگه رو ببینیم، عالی می شه، یادی از دوران طفولیت کنیم که با هم همکلاسی بودیم ان شاء لله، همگی سالم و خوشبخت باشید. ارادتمند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 9:32 توسط سجاد کریمی |
|
|
آن روز که پسری لاغر اندام با چهره ای رنج کشیده ، مدال نخستین نفر المپیاد جهانی ریاضی را در استکهلم سوئد به گردن آویخت، هیچ یک از رقبایش حتی به ذهنش هم خطور نمی کرد که وی روزی رفتگر یک دانشگاه بوده، وحتی 1 ساعت هم سر کلاس دروس دوران دبیرستان حاضر نشده است . روستا زادهای یتیم که خانواده خود را با امید لقمه نانی ترک کرد و به تهران آ مد تا سرنشت خود را با اراده ای چون کوه به گونه ای دیگر رقم زند . داستان زندگی او حکایت یک جنگ واقعی با ناملایمات و پیروزی اراده بر سختیهاست.حجت اله سلیمی زاده در سال 1349 در روستای خمس خلخال در خانواده ای فقیر چشم خود را بر این دنیای پر رمز و راز گشود. زمانی پدر را از دست داد که هنوز حس و حال دوران کودکی اجازه نداده بود وجود پدر را درک نماید . در دامن مادر و تحت حمایت او دوران پیش از مدرسه را سپری کرد و در سن هفت سالگی روانه مدرسه شد . پاییز سال تحصیلی که گذشت در یک روز زمستانی در راه مدرسه 3 بار به زمین خورد و از ناحیه کمر صدمه دید و روانه بیمارستان شد. از زمان حادثه تا بهبودی کامل سه سال طول کشید ، پس از بهبودی در سن ده سالگی بار دیگر به مدرسه ابتدایی زادگاهش مراجعه کرد . اما مدیر مدرسه به دلیل بزرگی سن از ثنت نام وی خود داری کرد. با وساطت یکی از آموزگاران مدرسه دوباره تحصیل خود را آغازکرد ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 9:24 توسط پیمان زنگنه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
یاران مانا دست نوشتههاي يك تازه استاد مرد نفتي ساحل جنوب hba وبلاگ ادبی بیشهر فرازستان |